ماه آخر بارداری
این روزها چه خوب حال مادر بزرگ را می فهمم....
شاید اکنون در مسابقه بالا آمدن از پله ها از من پیش بیفتد...حالا مثل سالهای اخیر او وقت شستن ظرف ها ناگزیر به تکیه دادن به دستم هستم و مثل او بسیار بی خواب میشوم ...و یادش می افتم که در جواب علت بی خوابی هایش می گوید: عمری در خواب بودیم مادر ....حالا گاه بیداریست ....
این ماه های آخر عجیب احساس پیری میکنم .....پیری و کندی و ناتوانی..بارداری چه تجربه عجیبی است...تجربه پیریست در جوانی .. خستگی های بی پایانی که گویی انتها ندارد .......ولی یاد تو و ضربان خوش آهنگ قلبت که می افتم ,قلبم گرم میشود..این روزها خیلی زود باز تکرار خواهد شد ...شاید سی سال دیگر که عمریست و چشم برهم زدنی ...آنوقت اما امیدی به رهایی از این ناتوانی نخواهد بود...و در آن روز که شاید حتی پوکی استخوان مجال تکیه بر دستم ندهد تو تکیه گاه من خواهی بود فرزندم...



ماه آخر بارداری